عشق و عادت...
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  

 

یک سال گذشت،

یک سال پر از فراز و نشیب،

مهم ترین سال زندگیم،

و کم بازده ترین سال!!

 

فکر می کردم عید امسال یکی از بهترین عید ها باشه برام...

فکر می کردم سراسر پر از خوشی باشه... اما ...

 

پی نوشت: همیشه "بی جواب میمونه عشق و عادت"! امسال هم مثل ماه رمضون گذشته، سخت خواهد بود...

نمی دونم، شاید هم بعد از چند روز تبدیل بشه به بهترین عید برام. این بستگی به نتیجه داره...

 

خیلی سخته، خیلی...

خدایا، کمکم کن

من فقط تورو دارم

کمکم کن...

پی نوشت: همیشه "بی جواب میمونه عشق و عادت"!


کلمات کلیدی: عشق ،عادت
سنگ
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  
بیا سنگ شویم و بشکنیم شیشه های دودی این عینکی را که

 

به چشمانمان زده ایم

همین شیشه های زرد و سیاه غرور !

من و تو از سنگ کمتریم اگر آن شیشه های تیره را جلوی چشمان

روشن احساس و وجدانمان بگذاریم و بگذریم ، چشم ببندیم و صدای

هق هق آنهایی را که برای گریستن تنها یک شانه ی مطمئن می خواهند

را نشنویم !می خواهم آب بشوم،از آتش شرم نگاههایی که از پس شیشه های

فقر و فرق مرا کمتر از سنگ می بینند!

سنگ بودن ننگ نیست،ننگ همان رنگی است که با نیرنگ به پنجره ی جلوی

نگاهمان می زنیم،دو قدم آنسوتر از خلوت من و تو صدای گریه ی آسمانی ها

تن کوه را می لرزاند! بیا سنگ صبورشان بشویم،همان شانه ی سنگی که بغض

کهنه شان را روی استواری همدردی ما بشکنند !

شاید ما هم با آن بغض هایی که می شکنند،بشکنیم و غبار شویم !!!


کلمات کلیدی: فقر ،ننگ ،شرم ،فرق
عمیق ترین درد !!!
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن رو برایت تکرار کند

و تو از او رسم محبت بیاموزی ......

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است .....

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده ......

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی

و از غم زندگی برایش اشک بریزی ........

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است

که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .........

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است ........

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست .....

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .......


کلمات کلیدی:
حلالییت
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  

سلام من شنبه صبح میرم زیر عمل ندیدین حلال کنین اگه برگشتم بروز میکنم


کلمات کلیدی:
حاشیه نشین ها
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  

ما حاشیه نشین هستیم

مادرم می گوید:پدرت هم حاشیه نشین بود

در حاشیه به دنیا امد در حاشیه جان کند.

من هم در حاشیه به دنیا امده ام

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد

مادرم می گوید:سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند

او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی اسمون سو سو میزند به من نشان می دهد

ولی من می گویم این ستاره ی من نیست.

من در حاشیه به دنیا امده ام

در حاشیه بازی کردم

من در حاشیه بزرگ شده ام و به مدرسه رفتم

در مدرسه گفتند:جا نداریم

مادرم گریه کرد.مدیر مدرسه گفت:اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویسید تا ببینیم

من در حاشیه ی روز به مدرسه شبانه می روم

در حاشیه ی کلاس می نشینم

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را تماشا می کنم،چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست

من روزها در حاشیه ی خیابان کار میکنم

و بعضی شبها در حاشیه پیاده رو می خوابم

من پایز کار میکنم،زمستان کار می کنم،بهار کار می کنم،تابستان کار میکنم و در حاشیه ی کار کمی هم زندگی می کنم

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم ،بر لبه ی آخر دنیا

من در مدرسه اموختم که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم،پس چه طور پایم بر لبه ی زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاپ نمیشوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است

ادم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند

از معلمم پرسیدم حاشیه یعنی چه؟

گفت یعنی قسمت کناره ی هر چیزی،مثل کناره های کتاب یا لباس

مثلا بعضی از کتاب ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات و در حاشیه می نویسند.یا مثل حاشیه ی شهر که در جا زباله می ریزند

گفتم مگرادم ها زباله هستند که بعضی از انها را در حاشیه می ریزند

معلم چیزی نگفت...


کلمات کلیدی:
یه نفر
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠  

میون چند تا اتاقک سوت و کور خسته و خاموش

 

یه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش

 

دو تا چشم بارون نم نم می زنه به روی گونه

 

چقدر این دل غصه داره آه فقط خدا می دونه

 

از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره

 

یه نفر داره میمیره تنها این چه روزگاره

 

کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته

 

خیلی ساله خیلی وقته نه یکی دو روز و هفته

 

مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی

 

کوه پر صبر و تحمل واسه گریه هاش تو بودی

 

توی این روزا عزیزم منتظر باش بر میگرده

 

کوره ی داغ جدایی دیگه خاموش و سرده

 

باز میاد پیشت گل تو سر به زیر و پر خجالت

 

اما اینقدر تو بزرگی نداری هیچی شکایت


کلمات کلیدی:
خودم و گم کردم »
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧  

 

 

به نام حق
یک...دو...سه...چهار...پنج...‍؛پونزده!
پونزده...چهارده...سیزده...دوازده...یازده؛یک!
دارم توی این شمارش معکوس با دلم...خودم...منطقم...کنار میام...اما...
دیروز حالم بد گرفته بود...! امروز دلم...
شاید بشه گفت...خودم و گم کردم...و این جالبترین جمله ای هست که تا بحال نگاشته ام!
اصلا نمی دونم دارم خودم و مجبور می کنم یا...
بین منطق و دلم موندم!
علی می گه دله دیگه...جلوش و که نمی شه گرفت!
گفتم اگه نمی شد تا حالا خیلی کارا کرده بودم!
موندم...بین...منطق خودم و منطق دلم!
نه اینکه بخوام برم...نه...اما...رفتن...خوبه...خیلی مشکلات حل می شه...اما...
اگه هزار تا مشکل با رفتن حل بشه...هزار و یکی با نرفتن حل می شه!
یعنی طبق دو دوتا چهارتایی که من وعلی انجام دادیم...نرفتن مساویست با بردن!
حال نه آن بردن! بلکه این بردن!
گذشته از این مسائل...دلیل حال گرفته دیروزم و متوجه نشدم!
دلم خیلی چیزا می خواد...
اول از همه یه هوای بارونی...و بعد...
یه آلاچیق نزدیک ساحل خزر! و بعد...
یه چای یا یه قهوه گرم...کنار...
کنار کی...؟!
شاید تنها...
شاید بارضا...
شایدم هم با...
عزراییل...
دارم تو این پیله ای که به دور خودم تنیدم هوا کم میارم...
دلم پرواز می خواد...
یا علی

 


کلمات کلیدی: عشق ،دل
......
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  

راستی سبد میوه های احساسم را چند می خری ؟

زیاد گران نیست

خرجش فقط کمی محبت است

راستی قلبم را هم از روی نیاز به حراج گذاشته ام

میخواهی آنرا ؟

آقا تو روخدا بخریدش از من

مادرم بیمار است

مادر روحم را می گویم

چند صباحیست گم است در خود

آقا آقا بخریدش از من

سبد هم از آن شما

فقط کمی محبت جای ان لای یک روزنامه و یا کاغذ بپیچید و به من بدهیدش

آقا خانوم نگاهم بکنید و ببینید چه رنجور شده است دستان محبت ندیده ام

پس چرا کسی نیست در این خلوتگاه تاریک شهر ؟

پس چرا کسی عبور ش از کنار سبد احساسم پیدا نیست ؟

پس چرا کسی از این بیتوته گذر نمیکنید ؟

آهای مردم

چه میشود شما را ؟

کسی اینجا زید گوش هایتان فریاد میزند

چرا کسی واژه ای حرفی کلامی ندارد که بگوید که شاید ارام گیرد قلب محتاجی

من نمیدانم در کدامین عصر بود که هر کس دلش میگرفت گوشه  رودی

چشمه ای

بساط احساسش را پهن میکرد

و همه مردمانش ارام نگاه میکردند و در کنارش می نشستند و او میگفت درد دلش را

من نمیدانم در کدامین قرن بود که

از پس احساس همه یک شاخه گل مهر پیدا بود

من نمیدانم خود ما حالا

در کدامین عصر امده ایم حالا

که کسی هرگز نمی نگاهی حتی

به دفتر خاطرات احساس کسی هیچ نمی اندازد

من نمیدانم حالا از کدامین بیتوته ای مشغول فرار کردن هستند

که مبادا

که مبادا

نگاه نابیناییشان

به کمی احتیاج احساس افتد

بگذریم

آقا خانم

سبدمیوه من هر روز پژمرده تر خواهد شد

کسی حتی بیاید و بپرسد قیمتش چند

چند صباحی ارام و قرار دارم

ولی گویا همه در خوابی که هنوز علتش پیدا نیست

به بی پنداری احساس فرو رفته اند و من

با ز تنها

اینجا در کنار بساط احساسم باید بنشینم تا سواری شاید گذری بکند از بر ما


کلمات کلیدی:
پیاده ...
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  

دیگه به آخر خط رسیدم .

برای همین مجبور شدم که کرایه ام رو حساب کنم

وپیاده شم .

بقیه ی راه رو هم می خوام پیاده برم .

چون دیگه ماشین خور نیست .

 

هنوزهم پیاده روی رو خیلی دوست دارم .

گرچه کسی همیشه در درون نجوا می کرد :

" تو با کفش پاره به جایی نمیرسی"

من اما

به پاهایم نگریستم

از میان کفش پاره

پای من به من لبخند زد. :)

پای من هیچ وقت مرا شرمنده نکرد .

هیچ وقت گله نکرد

شکایت نکرد

پای من امید یک "تیم" را

 نا امید نکرد .

من به خاطر این پاها و دست ها هم که شده

دوباره شروع می کنم .

اینها گناهی ندارند

که از بد شانسی شان

نصیب من شده اند .

اگر کفش هایم پاره است

اشکالی ندارند.....

حداقل

یک سوال در اون دنیا

 کمترجواب می دم !

کسی از کفش هایی که به من داده شده نخواهد پرسید !! :)

 

به پاهایم لبخند می زنم !

می تونم روت حساب کنم .

دوباره شروع می کنیم .

موافقی ؟!

 

 

 حاشیه :

 نوشته ی بالا حاصل هجویات من دیوانه است !می دونم که در یک مکان عمومی نباید دیوانگی م رو به نمایش بذارم  ولی تو مختاری که بخندی ....به من دیوانه بخندی ...تا من هم لحظه ای با خنده ی تو بخندم ....


کلمات کلیدی:
زندگی ...
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  


زندگی چیزی نیست

جز پریشانی و بد حالی شبهای زمستان

زندگی چیزی نیست

جز غم و اندوه و حس پوچی

زندگی کابوس است

زندگی افسوس است

زندگی افسانه افسونگر تقدیر است

زندگی رویای در هم پیچیده کودکی تنهاست

که دو دست بینوایش را

که هیچ دوستی نگرفت

آورده به سوی آسمان

تا فقط یک آرزو،یک آرزو

از هزاران آرزوی پوچ و بی پایان او را

بکند بر آورده

لیک این آسمان، آه این آسمان ...


کلمات کلیدی: